میخام از اولین قراری بگم که همو برا اولین بار بیرون ما همدیگرو دیدیم!!
اخرای تابستون بود دیگ دم دمای پاییز، اون روز هوا ابری بود خدایش هواش عاشقانه و بهترین روز منم بود. که بعد از ی مدتی که حالم خیلی خراب بود و کمی احساس خوشیو داشتم که نه بازم میشه عاشق شد ...خلاصه اون روز زنگ زدم ب رفیق فابم گفتم میخام عشقمو برا اولین بار ببینم درضمن عشقمم گوشی نداشت که خداییش سخت هم پیدا میشد چون میگفت میخام برم ی مغاذه و منم نمیدونستم دقیق چ ساعتی، دیگ رفیقم خسته شده بود گفت بیا بریم سرکاری گفتم ن بخدا اون امروز میاد تازه چون میدونه من از رنگک قرمز خوشم میاد قرمز پوشیده(من عاشق رنگ قرمزم فقط بخاطر اینکه ب عشقم میاد)منم خودم ی کت سیاه با پیراهن سیاه خلاصه سر وضع داغون سیاه پوشم بودم خخخ.
اقا ما خیلی گشتیم تقریبا فک کنم دم دمای 4نیم یا 4 بود یه دفعه دیدم عشقم از ی مغاذه اومد بیرون نا گهانی همون دیدیم فداش بشم وقتی تعجب میکرد چشاش چقد بزرگ بود سه برابر بزرگتر میشد عاشق این بودم ک همیشه اونطوری یهویی منو ببینه چشاش اونطوری شه. مامان عشقم اومد بیرون از مغذه ذقیقا جلو من منم ک هووول کرده بودم پام ب ی موزاییک گیر کرد و با سر رفتم جلو ک بیفتم رو مامان عشقم شااانس اوردم رفیقم منو گرفت عشقمم فک کنم فهمیده بود دیگ خلاصه خیلییییی خوشحال بودم ک واس اولین بار عشقم دیدم بعدش دیگه همش دنبال خودشو مامانش بودیم خخخخ. هیچوووووووووقت اون روزو فراموش نمیکنم
دوستت دارم زیلانم
برچسب:
نویسنده: یوسف احمدی